محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
126
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
باشند و كوچ بلوچ « 21 » نيز گويند و در نسخهء ميرزا علامتى است كه بر سر تيزى طاق و ايوان نصب كنند . و نيز پاره گوشتى كه بر ختنه گاه زنان رويد . و در مؤيد نام ولايتى از ايران زمين و در ادات الفضلاء بمعنى پاره « 1 » گوشتى كه بر سر خروس رسته باشد نيز آمده . و مثال « 2 » معنى اول مجدهمگر گويد : بيت با برگ و چارپاى چنين هر كه بيندم * گويد وزير نيست لكورست « 22 » يا بلوچ مع الخاء برخ - [ به وزن چرخ ] بهره و حصه باشد . و ماهى را نيز گويند . و [ بضم ] شبنم باشد . كذا فى الادات . مثال معنى اول را شاعر گويد : بيت برخى از عمر گرامى صرف كرد * تا ز باغ آرزو بشكفت ورد و « 3 » در فرهنگ بمعنى زمين پستى « 4 » كه آب باران در آن جمع شود و تالاب نيز گويند آمده . بستاخ - به وزن و معنى همان استاخ كه مرقوم شد . و در فرهنگ بيستاخ بزيادهء ياء « 5 » نيز آورده و به اين بيت امير خسرو متمسك شده « 6 » : شعر بسيار شد اين سخن فراخى * ز اندازه گذشت بيستاخى بيدخ - [ بياى حطى و دال مهمله به وزن بيدر ] اسب تندو جنگى باشد . بلخ - اوانى شراب چون صراحى و قرابه و نيز شهرى معروف « 7 » كه برامكه از آنجا بودند و مفتوح العنوة « 8 » است « 23 » و جيحون به دوازده « 9 » فرسنگى او گذرد و آن را قبة الاسلام نيز گويند . مثال معنى اول حكيم سوزنى گويد : بيت بهاى ياسمن و چكريم « 24 » فرست امروز * كه دو ستيم دو بلخ شراب داد ايوار مع الدال بشاورد - [ بضم باء و فتح واو و سكون راء ] زمين پشته پشته باشد . بيند - [ بكسر باء و فتح ياء و سكون نون ] بمعنى هستند باشد . مثالش حكيم انورى گويد : شعر چه بزرگى بود در آن نه بيند * هم درين آشيان و مأوا جاى بناوند - [ بكسر باء و فتح واو و سكون نون دوم ] يعنى بازدارند « 10 » چيزى را در جائى مثل آب را كه در گوى نگه دارند . بوند - يعنى باشند و ديگر مرد صاحب هستى و نخوت را گويند . بوزمند - [ به زاء معجمه و ميم . به وزن زورمند ] گياهى باشد خوشبو . و در مؤيد [ بباى فارسى « 25 » ] نيز آمده . بيرگند - نام شهريست كه زعفران خوب از ان آرند و بيرجند معرب آنست . مثالش پوربهاى جامى گويد :
--> ( 1 ) كلمه از « ن » ست . ( 2 ) « س » « الف » : و مثال . ( 3 ) از اين پس تا پايان مطلب را « الف » در حاشيه دارد . ( 4 ) « س » « الف » : تسلى . ( متن از « ب » است ) . ( 5 ) « الف » « س » : « و در فرهنگ » را ندارند . ( 6 ) « س » « الف » : . . . خسرو گويد ؛ « ب » : چنانچه امير خسرو گويد . ( متن از « ن » است ) . ( 7 ) كلمه از « ب » است . ( 8 ) « س » « الف » : مفتوح العنو . ( 9 ) « س » : به دوازده . ( 10 ) « س » « الف » : دارنده . ( 21 ) كوچ و بلوچ ، از اتباعست و نام طايفهاى از صحرانشينان كه در كوههاى اطراف كرمان توطن دارند . ( 22 ) لكور ، جمعى از صحرانشينان كه در حوالى هرات مىباشند . ( برهان ) . ( 23 ) مفتوح العنوة ، بقهر گشاده . بقهر فتح شده ؛ عنوة - چيرگى و قهر . ( 24 ) يعنى : پوزمند . ( 25 ) چكرى ، نوعى از ريواس . ( برهان ) .